یادم میاد از موقعی که خودمو شناختم توو حسرتِ نداشته ها و نیافته ها بودم .
بعد که کمی بزرگتر و مستقل تر شدم هر چی بیشتر دنبال پول میدُوئیدم ؛ کمتر
بهش میرسیدم . انگار پول جِن شده بود و من بسمِلّاه ... برعکسِ خیلی از
دوُر و بَریها ؛
به طلا دست میزدم ، خاک
میشد . نه شَمّ اقتصادیِ خوبی داشتم و نه از اعتبار و پشتوانه ی مالی کسی
برخوردار بودم . از طرفی دیگه برای بدست آوردنِ پولِ بیشتر و یا موقعیتِ
بهتر ، حاضر نمیشدم دست به نارفیقی ، آدم فروشی ، فرصت طلبی ، حق کُشی و
چاپلوسی بزنم . خلاصه زندگیم پُر شده بود از کمبود و بدهی و فرار ... و
آرامش هم که قربونش برم ؛ کیمیا .
تا اینکه بلاخره خودمو پیدا کردم و دیدم خلأ زندگی من " پول " نیست و اصلا" نباید دنبالش میافتادم و وقت ارزشمندم رو براش میذاشتم چونکه من آدمِ فقیری نبودم . بواسطه ی گنج درونیم که چیزی جُز : آگاهی ، عشق و آزادیخواهی نبود ؛ من آدمِ ثروتمندی بودم . و از همونجا بود که تعریفِ زندگی من عوض شد و همه ش شد :
" در حسرتِ آزادی "
تا اینکه بلاخره خودمو پیدا کردم و دیدم خلأ زندگی من " پول " نیست و اصلا" نباید دنبالش میافتادم و وقت ارزشمندم رو براش میذاشتم چونکه من آدمِ فقیری نبودم . بواسطه ی گنج درونیم که چیزی جُز : آگاهی ، عشق و آزادیخواهی نبود ؛ من آدمِ ثروتمندی بودم . و از همونجا بود که تعریفِ زندگی من عوض شد و همه ش شد :
" در حسرتِ آزادی "
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر